جمعه, 25 آبان 1397
عنوان : دباغ؛ تكرار الگوی زن مسلمان

امتیاز :  ۰ |  مجموع :  ۰


دباغ؛ تكرار الگوي زن مسلمان


مقدمه
در انقلاب اسلامی؛ ریشه، تنه، شاخه ها و برگ ها فارغ از کوچک و بزرگی همه، دست اندرکار خلق یک نتیجه بودند و آن چیزی جز به ثمر نشاندن درخت انقلاب نبود.
‎‏در چنین حالی داستان همراهی هر یک از اجزا با کل، خواندنی و شنیدنی است؛ داستان هایی که هر کدام رنگ، بو و طعم خاص خود را داراست. سرگذشت مرضیه‏‎ ‎‏حدیدچی مشهور به دباغ نیز به مثابه برگ یا شاخه ای از درخت انقلاب اسلامی، جداً‏‎ ‎‏خواندنی و شنیدنی است؛ چرا که او از معدود زنانی به شمار می رود که بر سر آرمان‏‎ ‎‏خویش از همه چیز گذشت و بی واهمه تمام رنج های این راه پر خطر را بر خود هموار‏‎ ‎‏کرد.‏
راستی اگر قرار باشد در تاریخ معاصر، شیرزنی به نام الگوی زن مسلمان معرفی‏‎ ‎‏شود، به سراغ چه کسی باید رفت؟‏
     کسی که آگاهانه قدم در مسیر دشوار مبارزه برای نیل به آرمان خود نهاده است؟‏
     کسی که در همین راه، اسیر دشمن بی رحم شده و علاوه بر خود، دختر نوجوانش‏‎ ‎‏نیز محکوم به زندگی در پشت میله های سرد و خوفناک زندان گشته است؟‏
     کسی که با چالاکی به همرزمان خود در خارج از مرزها پیوسته و با هموارکردن دشواری ها آداب کلاسیک مبارزه را آموخته است؟‏
     کسی که مدت ها در اداره ي بخشی از تشکیلات رهبری مبارزه، ایفای نقش کرده‏‎ ‎‏است؟‏
     کسی که عنوان تنها فرمانده زن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را در کارنامه خود‏‎ ‎‏دارد؟‏
     کسی که تنها سفیر زن از سوی رهبری انقلاب به دربار یکی از دو امپراطوری بزرگ‏‎ ‎‏وقت، بوده است؟‏
     ...‏
آری مرضیه حدیدچی(دباغ) همه این ها را یک جا در کارنامه خود دارد.

•    از تولد تا ازدواج
مرضیه حدیدچی معروف به طاهره دباغ در 21 خرداد 1318 در محله امامزاده عبدالله در همدان متولد شد و در خانواده ای مذهبی و فرهنگی رشد و نمو کرد. پدرش، علی‌پاشا حدیدچی، فردی فاضل و معلم اخلاق در محافل مذهبی بوده است. تحصیلات خود را از مکتب خانه آغاز کرد و از معلومات و انديشه هاي پدرش در یادگیری قرآن و نهج البلاغه بهره فراوان برد. وي از مبارزان دیرین و السابقون السابقون انقلاب اسلامی و نمادی از زنان مسلمان فعال حاضر در همه عرصه های اجتماعی ایران بود. مروری بر زندگی و تلاش های بی وقفه ايشان در راه استقلال و آزادی و اعتلای ایران اسلامی، نشان دهنده تلاش ها و رشادت های وی در راه عزت انقلاب اسلامی است.
مرحومه حديدچي(دباغ) در سال 1333 با محمد حسن دباغ ازدواج کرد. ايشان كه پس از ازدواجش به نام خانوادگی همسرش یعنی دباغ شناخته شد یکی از زنان مبارز انقلاب اسلامی ایران‏ بود که طی دوران فعالیت سیاسی خود در جایگاه‌های متعددی به نقش آفرینی پرداخت. در آغازین روزهای زندگی مشترک به تبعیت از همسرش به تهران مراجعت کرد. در تهران توانست تحصیلات علوم دینی خود را تا سطح (شرح لمعه) ادامه دهد و از محضر استادانی چون مرحوم حاج آقا کمال مرتضوی، حاج شیخ علی خوانساری، شهید آیت الله محمدرضا سعیدی و شهید سید مجتبی صالحی خوانساری استفاده کند.

•    آشنایی با شهید سعیدی
مرضيه حديدچي(دباغ) از طریق شرکت در کلاس‌های آیت‌الله  سعیدی، در مسجد موسی‌بن‌جعفر در محله قیاسی با اندیشه های امام خمینی(ره) آشنا شد و از سال 1346 زیر نظر استاد خود از طریق تهیه، تنظیم و پخش اعلامیه‌های امام(ره) به جمع مسلمانان انقلابی پیوست. پس از شهادت آیت‌الله سعیدی، دباغ زیر نظر مجتبی صالحی خوانساری فعالیت‌های خود را در راستای اهداف انقلاب دنبال کرد.
زني که دارای یک پسر و هفت دختر باشد و در آن حين توانسته باشد دوره های نبرد تن به تن و جنگ های نامنظم را در لبنان و سوریه طی کند، حرف های زیادی دارد. فارغ از توانمندی چریکی که موجب شد تا مرضیه دباغ حکم فرماندهی سپاه همدان را کسب کند، وی فردی است که با وجود هشت فرزند در غیاب همسر خود توانسته است این میزان از فعالیت را در کارنامه خود به ثبت برساند. فعالیت‌ها و حرکت‌های سیاسی دباغ با پخش و توزیع اعلامیه در سال های 41 40 آغاز می شود و با ورود به تشکیلات تحت هدایت شهید سعیدی در تهران شدت می یابد. همچنین در این دوره با دانشجویان مبارز دانشگاه‌های تهران، شهید بهشتی، صنعتی شریف و علم و صنعت همکاری و تعامل داشته است.
حدیدچی(دباغ) پس از شهادت آیت  الله سعیدی در 1349 به مبارزه و تبلیغ خود علیه رژیم شاه شدت می‌بخشد و سرانجام در سال 1352 توسط ساواک دستگیر می شود. در کمیته مشترک به همراه دخترش شدیدترین نوع شکنجه‌ها را تحمل کرده به سختی بیمار می‌شود و در زمانی که هيچ امیدی به زنده ماندنش نیست از زندان آزاد می شود، در حالی که دخترش (رضوانه) همچنان در زندان می ماند.
دباغ پس از آزادی تحت عمل جراحی قرار می‌گیرد و از مرگ نجات می یابد و پس از چند ماه دوباره دستگیر و زندانی می شود. در این دوره از زندان به تقابل ایدئوژیک با گروه های مارکسیستی برمی خیزد و زنان مسلمان زندانی را پیرامون خود جمع می کند. دباغ در 1353 برای ادامه مبارزاتش به خارج از کشور می رود و تا پیروزی انقلاب اسلامی در هجرت به سر می برد.
ايشان در نهایت بعد از مهاجرت به انگلیس و کار در خانه‌ها تصمیم می‌گیرد با همراهی سراج‌الدین موسوی، غرضی، جنتی و آلادپوش از طریق زمینی و با پاسپورت جعلی زامبیایی برای شرکت در مناسک حج به عربستان بروند تا اعلامیه و کتاب ولایت فقیه امام (ره) را در آن جا پخش کنند. قبل از سفر به مکه او به نمايندگي از همین جمع راهی نجف می‌شود تا با امام ملاقات کند و شرایط را توضیح دهد. در این دیدار، امام مشکلات خانم حديدچي(دباغ) را جویا ‌شد و وقتی از نگرانی‌ها برای هشت فرزندش گفته بود، پاسخ شنیده بود که بمانید، ان‌شاءالله اوضاع تغییر می‌کند و همه با هم می‌رویم. بعد از آن بود که دباغ از امام اجازه می‌خواهد که برای گذراندن آموزش‌های چریکی و جنگ‌های نامنظم به لبنان و مناطق تحت اشغال اسرائیل برود و در عملیات‌ علیه اسرائیل شرکت کند.
وی در پایگاه های نظامی واقع در مرز لبنان و سوریه آموزش های رزمی و چریکی را طی کرد و با گروه روحانیت مبارز خارج از کشور، زیر نظر شهید محمد منتظری فعالیت می کرد. پایگاه و مرکز فعالیت این گروه در لبنان و سوریه بود و خانم دباغ به سبب ماموریت ها و برنامه های گروه به کشورهای مختلفی از جمله عربستان، انگلیس، فرانسه و عراق تردد داشت و در بسیاری از حرکت ها و فعالیت های مبارزان در خارج از مرزهاي کشور از جمله راهپیمایی ها، تظاهرات و اعتصابات شرکت فعال داشت. این فعال انقلابی زماني كه در انگلستان بود؛ به کمک یک دانشجوی ایرانی به هتل پاکستانی رفت و به دلیل مسائل مالی تا سه ماه آن جا سکونت داشت و در ازای جای خواب و یک وعده غذا، به کارهای خدماتی مشغول شد؛ در این میانه هیچ کس حتی خانواده‌اش هم از او خبر نداشت.
به گفته‌ی ايشان، چند روز بعد از درگذشت دکتر شریعتی با تعدادی از جوانان انقلابی ساکن لندن به تظاهراتی پرداختند و سپس به فرانسه رفتند. در همان زمان خبر شهادت مصطفی خمینی به گوش رسید که آن‌ها دست به اعتصاب غذا زدند. تا این که امام (ره) به عنوان تبعید وارد فرانسه شدند؛ چون پلیس فرانسه قصد داشت تا یک زن پلیس فرانسوی، مسئول حفاظت امام باشد و ایشان هم با این موضوع به شدت مخالف بودند قرار شد تا با توجه به آموزش‌هایی که دباغ دیده بود محافظ شخصی حضرت امام شود و وظایفی از جمله خرید، شتسشو و امور منزل را نیز بر عهده گیرد. دباغ پس از هجرت امام به پاریس در سال1357 به خیل یاران ایشان پیوست و وظایف اندرونی بیت امام را به عهده گرفت و لحظاتی گرانمایه را برای خود رقم زد.
مرضیه حدیدچی در خارج از کشور با عناوین خواهر دباغ، خواهر زینت احمدی نیلی و خواهر طاهره شناخته می شد و اکنون عنوان طاهره دباغ برای او به یادگار مانده است.
مروری بر زندگی و تلاش های بی وقفه ايشان در راه استقلال و آزادی و اعتلای ایران اسلامی، نشان دهنده تلاش ها و رشادت های وی در راه عزت انقلاب اسلامی و دفاع از جنبش مقاومت اسلامی فلسطین است. پس از عمری مبارزه و مجاهدت با استبداد پهلوی و استکبار جهانی و صهیونیسم بین الملل و دلدادگی به فلسطین و رهایی قدس شریف از اشغال اشغالگران صهیونیسم به دیار باقی شتافت که در جوار رحمت دوست – عزّ ذکره – مزد طاعت و خدمت صادقانه اش به نیکی گیرد و رضوان الهی جایگاهش.
اعضای هیات امناء جمعیت دفاع از ملت فلسطین نیز این مصیبت بزرگ را به حضرت ولیعصر(عج)، مقام معظم رهبری و همه همرزمان، دوستان و خانواده صبور وی تسلیت گفته و غفران الهی و حشر با مرادش را در بهشت برای آن مرحومه و نیز اجر صبر و شکیبایی برای بیت مکرمشان مسئلت دارند. روحش شاد و یادش گرامی باد ./

•    قبل از پیروزی انقلاب اسلامی
     از شاگردان شهید آیت الله سید محمدرضا سعیدی
     دو بار بازداشت و شکنجه شدید وی و دخترش رضوانه دباغ توسط ساواک
     فرار و خروج از ایران با کمک شهید محمد منتظری و با گذرنامه جعلی (هزار و سیصد و پنجاه و سه)
     کارگری در هتلي در لندن، به عنوان نظافت چی در قبال مقداری غذا و جایی برای خواب
     شرکت در اعتصاب غذا برای آزادی زندانیان سیاسی ایران در فرانسه و انگلیس
     توزیع اعلامیه‌های امام خمینی در میان زائران حج در عربستان
     آموزش مبارزات چریکی در سوریه و لبنان زیر نظر شهید محمد منتظری و با حمایت امام موسی صدر
     مشارکت در برپایی یک اردوگاه نظامی در سوریه برای آموزش مبارزان ضد شاه و کمک به آشنائی نسل جوانی از ایرانیان مبارز با تاکتیک‌های شبه‌نظامی
     از همراهان امام خمینی در نوفل لوشاتو

•    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی
     فرمانده سپاه همدان
     اولین فرمانده سپاه غرب کشور
     عضو هیات سه نفره اعزامی از سوی امام خمینی به مسکو جهت تسلیم پیام به میخائیل گورباچف آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی سابق در سال هزار و سیصد و شصت و هفت (به همراه آیت الله جوادی آملی و دکتر محمد جواد لاریجانی)
     سه دوره نماینده مردم تهران و همدان در مجلس شورای اسلامی
     مسئول بسیج خواهران کل کشور
     استاد مدرسه عالی شهید مطهری و دانشگاه علم و صنعت
         قائم مقام دبیرکل جمعیت زنان جمهوری اسلامی
     دریافت نشان ایثار از رئیس‌جمهور سید محمد خاتمی (هزار و سیصد و هشتاد و دو)
     عضو هيئت امناء جمعيت دفاع از ملت فلسطين

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی با صدور پیامی، درگذشت بانوی مبارز و انقلابیِ خستگی ناپذیر خانم مرضیه حدیدچی دباغ را تسلیت گفتند.
متن پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم
درگذشت بانوی مبارز و انقلابیِ خستگی ناپذیر خانم مرضیه حدیدچی دباغ را به بازماندگان محترم و دوستان و همرزمان ایشان تسلیت می گویم. این بانوی شجاع و فداکار در دوران طاغوت در شمار مبارزان مؤمنی بود که زندان و شکنجه های شدید نتوانست او را از این راه دشوار منصرف کند و در دوران جمهوری اسلامی نیز در مسؤولیت هايی مانند فرماندهی سپاه پاسداران در همدان و نمایندگی مجلس شورای اسلامی و تدریس در دانشگاه و حضور در سازمان های خدماتی انجام وظیفه کرد و مفتخر به عضویت در هیئت اعزامی امام راحل برای رسانیدن نامه معروف ایشان به سران شوروی سابق شد. غفران و رضوان الهی شامل حال این بانوی با اخلاص و فداکار باد.
سید علی خامنه ای
۲۷ آبان ۱۳۹۵



•    بخشی از خاطرات این بانوی مبارز انقلابی
سال 1352 حدود 2 ماه از شکسته شدن محاصره خانه می گذشت، اما من هیچ گاه از اندیشه لو رفتن و دستگیری فارغ نمی شدم. همسرم در این ایام چون در بازار مشکلاتی برایش پیش آمده بود به توصیه دیگر دوستانش در شرکت ملی ساختمان به عنوان حسابدار مشغول به کار شد و بیشتر ایام دور از خانه و در شهرستان به سر می برد. او شبی پس از سه ماه دوری برای دیدن خانواده اش آمده بود، من نیز تازه از سفر همدان برگشته بودم. چند روزی بود که به خاطر تولد بچه یکی از اقوام که خود در زندان بود به آن جا رفته بودم.
شبی که افراد خانواده دور هم جمع شده و از احوال هم سخن می گفتیم ناگهان در خانه به صدا درآمد. دختر بزرگم رفت و در را باز کرد و آمد و گفت «مامان! پرویزخان آمده!» دریافتم که برای دستگیری ام آمده اند. شوهرم را به پشت بام فرستادم و گفتم «با تو کاری ندارند، به دنبال من آمده اند، شما بالای سر بچه ها بمانید!» پرویز و سایر مأموران از من خواستند که بدون سر و صدا همراه شان بروم. بچه ها دورم جمع شده بودند و گریه و زاری راه انداختند و داد می زدند «مامان ما را کجا می برید! مامان ما را نبرید!..».
ساواکی ها می خواستند به هر نحوی که شده آن ها را ساکت کنند، می گفتند «با مادرتان کاری نداریم، پاسخ چند سؤال را که داد بر می گردانیمش، شما تا شامتان را بخورید، او بر می گردد!» به محض خروج از خانه در کوچه به فرزند یکی از اقوام داماد بزرگم برخوردم و گفتم «برو به فلانی (که از مرتبطین گروه بود) بگو که مرا بردند. مراقب خانه ما باشد»، مأموری متوجه این گفت وگوی کوتاه شد جلو آمد و سرزنشم کرد که «چرا حرف زدی؟» گفتم «او سلام کرد و من جوابش را دادم حرفی با او نزدم» ماشین شان را نشان داد و گفت «زیادی حرف نزن، برو سوار شو!»
مأموری جلوتر از من در صندلی عقب ماشین نشسته بود، دیدم اگر سوار ماشین شوم آن دیگری هم طرف دیگرم خواهد نشست و من میان آن دو قرار می گیرم. گفتم «من بین دو نامحرم نمی نشینم، به جلو می روم شما سه نفر عقب صندلی بنشینید» با اسلحه تهدیدم کردند «برو بالا! مسخره بازی در نیاور... دو تا نامحرم!» گفتم «بکشیدم ولی من بین دو نفر مرد نامحرم نمی نشینم» هر چه می گذشت زمان به نفع شان نبود، بالاخره همان طور که من می خواستم شد.
به نزدیکی های توپ خانه (میدان امام خمینی) که رسیدیم، عینک دودی کاملاً ماتی به من دادند و گفتند به چشمت بزن، گفتم «من عینکی نیستم» گفتند «عجب دیوانه ای است این...!» خلاصه عینک را به چشمم زدم و حرف های بی ربطی می زدم، تا خودم را بی خبر نشان دهم و گفتم «آقا هر چه زودتر سؤال های مرا بپرسید، باید زود برگردم، بچه هایم هنوز شام نخورده اند، صبح زود باید برای رفتن به مدرسه بلندشان کنم».
به کمیته مشترک رسیدیم، در کمیته فهمیدم ساواک اطلاعات زیادی از من در دست دارد، این که من با این تعداد بچه و مشکلات زیاد زندگی و با وجود زن بودنم دارای ارتباطات و فعالیت های سیاسی گسترده بودم، حساسیت شان را بیشتر برمی انگیخت.
شکنجه ها با سیلی و توهین و به تدریج با شلاق و باتوم و فحاشی جان فرسا شروع شد. چند بار دست و پایم را به صندلی بستند و مهار کردند و کلاهی آهنی یا مسی بر سرم گذاشته و بعد جریان الکتریسیته با ولتاژهای متفاوت به بدنم وارد می کردند که همين امر موجب رعشه و تکان های تند پیکرم می شد. شلاق و باتوم، کار متداول و هر روز بود که گاهی به شکل عادی و گاهی حرفه ای صورت می گرفت. در مواقع حرفه ای آنقدر شلاق بر کف پاهایم می زدند که از هوش می رفتم. بعد با پاشیدن آب هوشیارم کرده و مجبور می کردند تا راه بروم که پاهایم ورم نکند. دردی که بر تمام وجودم در اثر این کار مستولی می شد، طاقت فرسا و جانکاه بود.
یک بار وقتی در اثر درد ضربات شلاق بیهوش شدم و دوباره چشم باز کردم، خودم را در داخل اتاقی که در آن یک میز و صندلی بود، دیدم. پشتم به شدت درد می کرد و زخم هایم می سوخت. از وحشت و ترس خود را به دیوار چسباندم تا اگر دوباره برای شکنجه آمدند، حداقل پشتم از ضربات شلاق درامان بماند؛ از شدت خستگی چشم هایم را نمی توانستم باز کنم، صدای پایی شنیدم. چشم هایم را نیمه باز نگه داشتم، دیدم مأموری وارد شد خدا عذابش را زیاد کند چشم هایم را کاملاً بستم و به خدا توکل کردم.
مدتی ایستاد و رفت، طولی نکشید که دوباره بازگشت و باتومی در دست داشت؛ جلو آمد و مرا کتک زد؛ وحشی و نامتعادل به نظر می آمد، هر چه از من می پرسید اظهار بی اطلاعی می کردم. اثر باتوم برقی بر روی نقاط حساس بدن از جمله گوش، لب و دهان به قدری دردناک بود که کاملاً بی حس و بی نفس می شدم.
یک مرتبه، مرا بر روی تختی خواباندند و دست ها و پاهایم را از طرفین بستند، وقتی شکنجه گر وارد اتاق شد، سیگار روشنی بر لب داشت، بلافاصله آن را روی دستم خاموش کرد و همراه با ضجه و ناله من به مسخره گفت «آخ! سیگارم خامومش شد!» و دوباره سیگار دیگری روشن کرد، این بار آن را بر روی جاهای حساس بدنم خاموش کرد که از تمام سلول هایم درد برخواست.
حدود 16 روز از بدترین و وحشتناک ترین شکنجه ها را تحمل کردم، ولی هنوز چیزی یا مطلب درخور و با اهمیتی به ماموران نگفته بودم؛ و این امر سخت بر مأموران و بازجوها گران آمد. از این رو دست به کاری کثیف و غیرانسانی و خباثت آمیز زدند؛ دختر دومم را که به تازگی به عقد جوانی درآمده بود دستگیر و به کمیته نزد من آوردند. آن ها فکر می کردند با چنین اقدامی و ایجاد فشار روحی و روانی، مقاومت مرا در هم شکسته و مرا به حرف درمی آورند، زهی خیال باطل!
رضوانه محصل مدرسه رفاه بود و به همراه سایر دانش آموزان مدرسه به کارهای هنری و جمعی می پرداخت. او سرودها و اشعاری را که از رادیو عراق پخش می شد با دوستانش جمع آوری کرده و در دفترچه اش نوشته بود. این دفترچه پس از دستگیری من و هنگام تفتیش و بازرسی خانه، به دست مأموران افتاده بود و این بهانه ای برای دستگیریش شده بود.
شب اول، آن محیط برای رضوانه خیلی وحشتناک و خوف آور بود، دایم به خود می لرزید و دستش را به دستان من می فشرد. البته من نیز دست کمی از او نداشتم، ولی بایستی برای حفظ روحیه دخترم، خودم را استوار نشان می دادم تا او بتواند در برابر شکنجه هایی که در روزهای بعد پیش رویش بود دوام بیاورد و خود را نبازد.
مأموران به بهانه جلوگیری از خودکشی و حلق آویز شدن، چادر از سرمان گرفتند. برایم خیلی روشن بود که انگیزه و هدف واقعی آن ها از این کار، دریدن حجاب نماد زن مومن و مسلمان و شکستن روحیه ما بود، از این رو ما نیز از پتوهای سربازی که در اختیارمان بود برای پوشش و به جای چادر استفاده می کردیم. عمل ما در آن تابستان گرم برای ماموران خیلی تعجب آور بود، آن ها به استهزا و مسخره ما را «مادر پتویی! دختر پتویی!» صدا می کردند.
جلادان کمیته در ادامه کارهای کثیف شان، چند موش در سلول رها کردند که دخترم می ترسید و وحشت کرد و خودش را به من می چسباند و می گریست. تا صبح موش ها در وسط سلول جولان می دادند و از در و دیوار بالا و پایین می رفتند.
در آن شرایط و اوضاع، بایستی من به دخترم دلداری می دادم ولی به دلیل ترس از میکروفن های کار گذاشته شده و شنیدن حرف هایمان، پتو را به سر می کشیدیم و به بهانه خوابیدن، در همان وضعیت خیلی آهسته و آرام برایش صحبت می کردم تا بداند اوضاع از چه قرار است.
آن شب دهشتناک به سختی گذشت. صبح هر دوی ما را برای بازجویی و شکنجه بردند چون پتو به سر داشتیم، خنده های تمسخرآمیز و متلک ها شروع شد، «حجاب پتویی!» «مادر پتویی!، دختر پتویی!... پتو پتویی!» و ... یکی گفت «کجاست آن خمینی که بیاید و شما را با پتوی روی سرتان نجات دهد و...» خلاصه ما را حسابی دست انداخته و مسخره می کردند.
وقتی از کارها و وحشی بازی هایشان نتیجه نگرفتند، ما را از هم جدا کردند. لحظاتی بعد صدای جیغ و فریادهای دلخراش رضوانه همه جا را فرا گرفت. به خود می لرزیدم، بغضم ترکید و گریستم، به خدا پناه بردم و از درگاهش برای رضوانه، تحمل در برابر این همه شدت و سبعیت التماس کردم. با وجود این همه شکنجه، رضوانه چیزی نداشت که بگوید. برای من هم همه چیز پایان یافته بود و از خدا شهادت را طلب می کردم.
رفته رفته زخم ها و جراحت های من عفونت کرد و بوی مشمئز کننده آن تمام سلول را فراگرفت، به طوری که ماموران تحمل ایستادن در آن سلول را نداشتند. ماموران ساواك که از مقاومت ما عصبانی بودند، شبی آمدند و با درنده خویی رضوانه را با خود بردند و فریادها و استغاثه های من راه به جایی نبرد. دیگر تاب و توانی برایم نمانده بود.
نگران و مشوش ثانیه ها را سپری می کردم. برایم زمان چه سخت و سنگین در گذر بود. بی قرار و بی تاب در آن سلول یک و نیم متری این طرف و آن طرف می شدم و هرازگاهی از سوراخ کوچک [دریچه] روی در، راهرو را نگاه می کردم. کسی متوجه رفت و آمدها نبود؛ چه کسی را بردند؟! چه کسی را آوردند؟! هیچ برای ما مشخص نبود. برای هیچ کس، هیچ کس! هم چون مارگزیده ای به خود می پیچیدم.
صدای جیغ  و ناله های جگرسوز رضوانه قطع نمی شد. سکوت شب هم فریادها را به جایی نمی رساند. ناگهان همه صداها قطع شد... خدایا چه شد؟! هراس وجودم را گرفت. دلهره، راه نفس کشیدنم را بند آورد! تپش قلبم به شماره افتاد! خدایا چه شد؟! چه بر سر رضوانه آوردند؟!
ساعت 4 صبح که چون مرغی پرکنده هنوز خود را به در و دیوار سلول می زدم. ... صدای زنجیر در را شنیدم... به طرف سلول خیز برداشتم. وای خدایا این رضوانه است که تکه پاره با بدنی مجروح، خونین، دو مامور او را کشان کشان بر روی زمین می آورند. آن قطعه گوشت که به سوی زمین ها رها شده رضوانه! جگر پاره من است.
هر آنچه که در توان داشتم، به در کوفتم و فریاد کشیدم، آن چنان که کنگره آسمان به لرزه درآمد، هر چه که به دستم می رسید دندان می کشیدم، آنقدر جیغ زدم که بعید می دانم در آن بازداشتگاه جهنمی کسی صدایم را نشنیده و همچنان در خواب باشد. وقتی دیدم سطل های آبی که بر روی او می پاشند، او را به هوش نمی آورد و بیدارش نمی کند؛ دیگر دیوانه شدم، سر و تن و مشت و لگد بر هر چیز و همه جا می کوفتم، فکر می کنم زبانم بریده بود که خون از دهانم می آمد؛ دیگر نای فریاد و تحرک نداشتم، بهت زده به جسم بی جان دخترم از آن سوراخ در می نگریستم ... ولی هنوز از قلبم شرحه شرحه خون می جوشید.
ساعت 7 صبح آمدند و پیکر بی جانش را داخل پتویی گذاشتند و بردند. تصور این که رضوانه جان از کالبد تهی کرده و مرده باشد، منفجرم می کرد، چنان که اگر کوه در برابرم بود متلاشی می شد، به هر چیز چنگ می زدم و سهمگین به در می کوفتم و فریاد می زدم: «مرا هم ببرید! می خواهم پیش بچه ام بروم! او را چه کردید؟ قاتل ها! جنایتکارها و...» در همین حیص و بیص صوت زیبای تلاوت قرآن میخ کوبم کرد: «واستعینوا بالصبر والصلوة و انها لکبیره الّا علی الخاشعین». آب سردی بر این تنوره گُر گرفته ریخته شد، صوت قرآن چنان زیبا خوانده می شد که گویی خدا خود سخن می گفت و خطابم قرار می داد و مرا به صبر و نماز فرامی خواند.
بر زمین نشستم و تازه به خود آمدم و دریافتم که از دیشب تاکنون چه اتفاقی روی داده است. صدا، صدای آیت الله ربانی شیرازی بود که خیلی سوزناک دلداریم می داد.../


•    رضوانه دباغ
خاطرات رضوانه میرزا دباغ فرزند مرضیه حدیدچی(دباغ) وصف خاطراتی از روزهای سخت و پرالتهاب انقلاب را به تصویر می کشد. خاطراتی که دختر 14 ساله آن روزها امروز هم با آن درگیر است، به گونه ای که تا امروز نیز بهای آن را با دست و پنجه نرم کردن با بیماری های گوناگون می پردازد.
چهارده سال بیشتر نداشتم و در دبیرستان رفاه تحصیل می کردم، مادرم نه تنها به عنوان یک مادر، بلکه خط دهنده زندگی من بود و جهت را برای من مشخص کرده بود، همه چیز الهی بود و این لطف خدا بود و همراه بودن پدر و مادر، راه نورانی ای را برای من ترسیم کرده بود.
سمت و سوی فعالیت های ما در مسائل فرهنگی و سیاسی و الهی بود و من همواره در جلساتی که مادرم داشت، شرکت می جستم و جان تشنه خود را از کلام او سیراب می کردم. مادرم مرا در مدرسه ای ثبت نام کرده بود که عزیزانی نظیر آیت الله شهید بهشتی و محمدعلی رجایی از گردانندگان اصلی آن بودند و فرزندان خود آنان نیز در همان جا فعالیت می کردند. وقتی فعالیت ها و زحمات مادرم را می دیدم بر آن می شدم تا من هم کاری بکنم.
با یکی از دوستان به نام خانم حداد عادل بر آن شدیم که حرکتی را آغاز کنیم، شبانه رادیو را روشن می کردم و از رادیو عراق اعلامیه ها و به پیام های حضرت امام خمینی(ره) گوش می دادم و به دقت می نوشتم و چون دستگاه تکثیر نداشتیم، با استفاده از کاربن  اعلامیه ها را رونویسی می کردم و صبح به مدرسه می بردم و قبل از این که بچه ها به مدرسه بیایند، با کمک دوستم، خانم حداد عادل، آن ها را داخل میز بچه ها می گذاشتیم.
زمانی که مامورین ساواک وحشیانه به منزل ما ریختند و مسائل ما برایشان رو شد، مرا دستگیر کردند، ابتدا زیر بار نرفتم و همه چیز را انکار کردم، خداوند لطف کرده بود و من با هر دو دست، قدرت نوشتن داشتم، ساواک بر آن شد تا نمونه های خطم را چک کند و متوجه شد که نوشتن اعلامیه ها کار من بوده است.
در آن زمان من تازه عقد کرده بودم و وسایلی خریده بودیم که همه را داخل چمدانی گذاشته بودم، به خیال خودم اعلامیه ها را لابلای آن اجناس پنهان کردم که ساواک به آن دست پیدا نکند، اما ساواکی ها همه جا را به هم ریختند و اشیائی را که داخل چمدان بود، از جمله طلا و وسایل عروس را با خود بردند و پارچه هایی را که تا شده بود، به طول پارچه با سیگار در مقابل چشمان من سوزاندند، آن ها سیگار را داخل پارچه ها فشار می دادند و می سوزاندند، بالاخره هم به مدارک پنهان شده رسیدند، پدرم از آنان خواست که او را به جای من ببرند و با ناراحتی می گفت او بچه است مرا ببرید، آن ها هم در پاسخ گفتند شما خیالت راحت باشد و پیش بچه هایت بمان.
چشمانم را بستند، وقتی داخل کوچه شدم از زیر چشم بند، دو دستگاه اتومبیل را دیدم، به خیال خودم لباس پوشیده ای در زیر چادر به تن کرده بودم که اگر در ساواک چادرم را کشیدند، باحجاب باشم، متاسفانه وقتی به ساواک رسیدیم، نه تنها حجاب را از من گرفتند، بلکه به لباس تنم هم رحم نکردند و کتک ها و شکنجه ها آغاز شد، یونیفورم مخصوص زندان که شامل یک تونیک و شلوار بود، به من تحویل شد و برای پوشش سر از پتو استفاده کردم، زمانی که مرا به کمیته آوردند، روانه سلولی شدم که مادرم در همان سلول بود و این برای من بسیار ارزشمند بود، در اتاق افسر نگهبان، فردی به نام آقای اکرمی را که از دوستان خانوادگی ما بودند، دیدم که آن چنان به ایشان سیلی زده بودند که فکشان کاملا از جا درآمده بود، درباره من از او سئوال می کردند و او گفت نمی دانم، برخورد ساواک با همه زندانیان مشخص بود، زیرا مسلما کسی را برای نوازش کردن به بازداشتگاه نمی بردند.
متاسفانه بر اثر تکرار دفعات شکنجه با شوک الکتریکی، بسیاری از مسائل را به یاد نمی آورم و باقی را هم با کمک خواهرم راضیه به یاد می آورم.
نامزدم، آقای بهزاد کمالی اصل را نیز دستگیر کردند و با اطو سوزاندند و اذیت کردند، البته ایشان قبل از من دستگیر شده بود، یک روز با مراقبت و کنترل خانه ما، 12 نفر را دستگیر کرده بودند، هیچ وقت لحظه دستگیری ام را فراموش نمی کنم، واقعا به طرز وحشیانه ای برخورد کردند، ساواکی ها فکر می کردند با یک گروه طرف شده اند، آن چنان داد و فریاد می کردند که کسی جرئت نداشت نفس بکشد.
قبل از این که مادر را دستگیر کنند، ساواکی ها چهار هفته در خانه ما اقامت و آزادی را از همه ما سلب کردند و حتی اگر می خواستیم برادر کوچکم را برای خرید به بیرون از منزل بفرستیم، تا تفتیش كامل نمی کردند، به او اجازه نمی دادند که از منزل خارج شود.
ساواکی ها در حالی که ادعا می کردند خیلی زرنگ هستند، اما لطف خدا و هدایت فکری مادر در همین اوضاع سخت هم به کمک ما آمد و از بقال محل کمک گرفتیم، بقال محله ما مرد بزرگواری به نام آقای بهاری بود که مغازه او بیشتر شبیه عطاری بود و در این جریان، کمک زیادی به ما کرد، او حتی شهادت آیت الله سعیدی را به ما اطلاع داد و کسانی که قصد تردد به منزل ما را داشتند، توسط او از نبش کوچه بازگردانده می شدند، مادرم کاغذ کوچکی را نوشت و روی آن علامتی گذاشت و آن را به دست برادر کوچکم سپرد و مبلغی پول به او داد که آن تکه کاغذ کوچک، پشت یکی از آن ها چسبانده شده بود و به برادرم گفت: «به آقای بهاری بگو به ما شکلات برساند.» همین پیام، آقای بهاری را متوجه مشکلات ما کرد.
ایشان فرد متشرعی بود و نسبتا در جریان مسائل قرار داشت، ایشان یک بار نامزدم، آقای کمالی، را از سر کوچه برگرداند و به این وسیله مانع دستگیری ایشان شد، ساواک تلاش بسیاری کرد تا در طول مدتی که در خانه اقامت کرد، اسناد و مدارکی را به دست بیاورد، دو جعبه اعلامیه داخل خانه بود که با رهنمود مادر، آن ها را داخل تشت آب و زیر لباس چرک ها پنهان کرده بودیم و با غفلت نگهبان ها به داخل حمام رفتیم و با بلند کردن صدای آب، اعلامیه ها را پاره کرده و داخل چاه ریختیم.
در طول مدتی که آن ها در خانه اقامت داشتند، مادر برای آن ها غذا تهیه می کرد و سعی داشت وانمود کند سواد ندارد و از هیچ چیز سر در نمی آورد، در حالی که منزل ما محل رفت و آمد دانشجوها و فعالین انقلابی بود.
به هر حال دستگیر شدم و در کمیته مشترک مرا با دو دست به تختی زنجیر کردند، سلول ما در جایی قرار داشت که بسیار نمناک بود و هوایی هم برای نفس کشیدن نداشت، چشمانم بسته بود و چیزی را نمی دیدم و فقط صداها را می شنیدم، در سکوت، صدای شکنجه گران و افراد تحت شکنجه را با همه وجود لمس می کردم و جسم و روحم، حتی برای لحظه ای آرام و قرار نمی یافت، صدای شلاق زدن ها و نواری که دائما پخش می شد: «بزن، بزن که داری خوب می زنی» و بازجویان مست پست فطرتی که مانند هم چون حیوانات درنده به جان زندانی ها می افتادند، امان انسان را می برید. بازجوی من شخصی به نام منوچهری بود که همواره به من شوک الکتریکی وارد مي كرد.
یادآوری صحنه های شکنجه مادرم برایم بسیار سخت و دردآور است، به خاطر دارم که مادرم را سرپا نگه داشته بودند و اجازه نمی دادند حتي لحظه ای بنشیند و یا به او بی خوابی می دادند که گاهی 48 ساعت و يا حتي بیشتر طول می کشید، وقتی که شب می شد، تازه اول کار بازجویان بود و سیلی خوردن و شکنجه با کابل مانند نقل و نبات نثار زندانیان می شد، شوک الکتریکی تمام ابعاد وجودم را به لرزه در می آورد و بدنم از ضربه های شلاق، همیشه خونین و مالین بود.
بنیان ساواک بر دروغ بود و از نیرنگ های زیادی استفاده می کرد، یک روز مرا برای بازجویی آورده بودند، پسری را پیش از من تا سرحد شهادت شکنجه کرده بودند و می گفت: «باید بگویی که با این پسر آشنا هستی» من اظهار بی اطلاعی کردم و آن زندانی شکنجه شده هم همین طور و شکنجه ها ادامه پیدا کرد، به قدری شکنجه شده بودم که دیگر تنفس برایم میسر نبود، کارم به جایی رسیده بود که هر روز یک یا دوعدد آنتی بیوتیک به من تزریق می شد و دیگر توان جانی نداشتم، منوچهری، بازجوی من، بسیار کریه المنظر بود، به اعتقاد من حتی نگاه به چنین اشخاصی بر روح و روان انسان مي تواند اثر منفی گذارد، بازجویان ساواک به قدری آلوده و پلید بودند که بعد حیوانی شان به نهایت اعلا رسیده بود و تا مرتکب جنایات پلید خود نمی شدند، اقناع نمی شدند.
بازجوها ترفندهایی را به کار می بردند تا از بچگی من استفاده کنند، در اتاق بازجویی برای ناهار خودشان چلوکباب گذاشته بودند و بعد یک پرس از همان غذا را جلوی من گذاشتند تا تصور کنم آن ها با من کاری ندارند، زهی خیال باطل که می خواستند با آن یک پرس غذا از من حرفی بکشند، در داخل سلول نانی که به من می دادند آن قدر خشک بود که آن را به زیر سرمان می گذاشتیم، آنان معمولا از الفاظ زشت و رکیک استفاده می کردند و همه زنان را با الفاظ نامربوط صدا می زدند، یک بار در اتاق بازجویی یکی از بازجویان به نام تهرانی، بعد از چند روز شکنجه پی در پی از من پرسید: «تشنه هستی؟» جواب دادم: «بله.» آب را جلوی صورتم گرفت و بر زمین ریخت، من در آن لحظه فقط به اطفال تشنه امام حسین(ع) فکر می کردم و با خودم گفتم: «این ها فرزندان یزیدیان هستند».
از خباثت ها و کارهای کثیفی که بازجویان ساواك انجام می دادند نمی توانم حرفی بزنم، چون شرم دارم، آن همه زشتی و پلشتی را می دیدم، اما کاری از دستم بر نمی آمد، با هر شکنجه ای دچار ضعف و بی حالی می شدم، اما روح بلند مادرم و دیدن وضعیت ایشان برایم تسکین بود، خانمی را کنار ما آورده بودند که هیچ کدام از انگشتانش ناخن نداشت و با تیمم نماز می خواند، من وقتی بلند مرتبگی مادرم را می دیدم، صبر می کردم، من مدام فرياد و صدای آه و ناله افراد مختلف را که زیر شکنجه بودند، می شنیدم و زجر می بردم، در شرایطی آن همه شکنجه شده بودم که از نظر قانونی باید پرونده ام در دادگاه اطفال بررسی می شد، اما ساواک قوانین و اختیارات خود را داشت.
بیشتر زندگی من پس از آزادی از زندان به بیماری گذشته است و نتوانسته ام آن طور که شایسته بندگی خداست، شاکر خدا باشم و او را عبادت کنم، قطعاً این مشیت الهی بوده که من در کنار چهره های پرزرق و برق آن روزگار، الگویی مانند مادرم داشته باشم، خدا می داند که نمی خواهم از خودم بت درست کنم، اما لحظه ای از خدا غافل نشدم و آن دوران سخت سپری شد.
افسوس می خورم که چرا اكنون آن حالات را ندارم، من چهارده ساله بودم که دستگیر شدم، از خدا می خواهم همه جوانان و نوجوانان ما بدانند که انقلاب چگونه به دست آمد، چون فقط در آن صورت است که با علم به همه آن چه گذشته، می توانیم در حفظ و نگهداری انقلاب کوشا باشیم، انشاء الله درس عبرتی برای همگان باشد.



بازگشت           چاپ چاپ          نظر دهی به خبر نظر دهی به خبر
 

DOURAN Portal V4.0.0.0

V4.0.0.0